تبليغاتX
بازم تنهام گذاشتی همنفسم؟؟؟

بازم تنهام گذاشتی همنفسم؟؟؟

یکسال گذشت

سلام به عشق خودش...بعد یکسال اومدم یه اب و جارویی کنم اخه تولدت .....

تولدت مبارک همنفس قدیمی

 

 

 تمام لحظه های عمرم بدرقه نفس کشیدن توست به دنبال کوچکترین فرصت بودم تا بزرگترین تبریک را نثار قلب مهربانت کنم ورق خوردن برگ سبز دیگری از زندگی ات را تبریک میگویم تولدت آذین زندگی اش باد

با ارزوی موفقیت و خوشبختی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 8:0  توسط همسفر  | 

تولدت مبارک

 

تولد تو اغازیست برای یه دنیا مهربانی

تولد همه خوبيهاست

تولد تمام زيباييهاي زندگي

امروز روز توست

امروز برايت زيباترين گلهاي دنيا را خواهم آورد

هر چند تو مهربانتر از همه آنهايي

هميشه به قداست چشمان تو ايمان دارم

چه كسي چشم هاي تو را رنگ كرده است؟

چه وقت ديگر گيتي تواند چون تويي را بزايد؟

فرشته اي فقط در قالب يك انسان !

فقط ساده مي توانم بگويم :

همنفسم تولدت مبارک

 

 

روز تولدت شد و نیستم اما کنار تو         

         کاشکی می شد که جونمو هدیه بدم برای تو         

         درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم         

         بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم         

          میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم        

         از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عکس بگیرم        

          من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون        

         چراغونی جشنمون، ستاره های کهکشون        

          به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم        

         هر چی غم و غصه داری یک شبه آتیش بزنم        

          تو غمهات و فوت بکنی منم ستاره بیارم        

         اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم        

          کهکشونو ستاره هاش دریاو موج و ماهیاش         

         بیابونا و برکه هاش بارون و قطره قطره هاش        

          با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک         

         با ل فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک         

         عاشقتو یه قلب بی قرار و کوچک        

         فقط می خوان بهت بگن :.

.

.

.

.      تولدت مبارک

 

 

 سلام.همون باری که گفتم اگه بشه میام...رسیدو

اومدم...اومدم به عزیز دلم بگم تولدش مبارک ..اومدم

بهش بگم دلم خیلی واسش تنگ شده....اومدم که باز

امروز واسش آرزوی موفقیت کنم..بگم خدایاااااااااااااااا

همنفس من همیشه موفق و سربلند باشه...خدایااااا

همنفس من خوشبخت بشه...نمی دونم الان کجاست و

 چیکار می کنه؟؟؟؟ولی خدایا هر جا هست سلامت

نگهش دار.....تولدت مبارک داداش همنفس خوبم

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 0:1  توسط همسفر  | 

برای همیشه تعطیل شد

 

 

اگه بشه فقط یه بار دیگه میام ......

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 13:6  توسط همسفر  | 

سالگرد اولین تماس من به تو .......

سلام همنفسم...باور کن چند روزه دنبال یه شعر یا متن زیبا واسه امروزم ......ولی هیچ چیز جالبی  پیدا نکردم...رفتم دنبال شعرای اولین دیدار.....ولی ما که اولین دیداری تا حالا نداشتیم......گفتم خودم  اینجا هم  این روزو به قول تو گرامی بدارم .......هر خوبی و بدی تو این یک سال از من دیدی ببخش داداشی

 

 

 

 


رز زيباييست پس دوستم دارد

ندارد چون هيچ وقت برايم رز نخريد

پر پرش مي كنم رز را

دوست دارد مرا

دوست ندارد مرا

دوست دارد مرا

ندارد اگر نه رهايم نمي كرد

دارد چون نوبت گلبرگ دوست دارد! است

ندارد اگر نه رهايم نمي كرد

دارد اگر نداشت به سراغم نمي آمد

ندارد چون از ابتدا قصدش رفتن بود

دارد اگر قصد رفتن داشت چرا از ابتدا آمد ؟

ندارد خودت خوب مي داني

دارد چون جوابم را ندادي

ندارد ، آمد كه بسوزاند دلت را !

دارد اگر نداشت چكار به دلم داشت ؟

ندارد ، دل سوزاندن عادتش بود !

دارد چون نوبت گلبرگ دوست دارد ، است

ندارد ، نوبتي هم باشد دوستت ندارد

دارد ، چون دل به دل راه دارد

ندارد ، خودت را گول نزن ، دل هم به دل راه ندارد

دارد . . .

ندارد . . .

دارد . . .

ندارد . . .

چه داشته باشد چه نداشته باشد مهم نيست

به هر حال من دوستش دارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 9:21  توسط همسفر  | 

داستان طلاق

داستان ، طلاق



اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد.
هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!
اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی



اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟
اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم.
من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.
زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.

اگه دوست دارید ادامه مطلبو بخونید جالبه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 11:38  توسط همسفر  | 

یا دختر شاه پریون یا هیچکس

يا دختر‌شاه‌پريان يا هيچ‌كساول مي‌خواست با دختر همسايه ازدواج كند. دختر همسايه ظاهرش بد نبود. خوش قد و بالا بود و تنها هنرش اين بود كه به خواستگار نه بگويد.به همين دليل وقتي نادر براي خواستگاري قدم پيش گذاشت به هنرمندانه‌ترين شكل ممكن به او يك نه بزرگ گفت:


آخر آقا نادر تو پيش خودت چي فكر كردي كه اومدي خواستگاري من. مايه آبرو ريزيه به خدا. مهندس فلاني و دكتر بهماني آمدند خواستگاري من چون خوش‌تيپ نبودند و هنوز خانه نخريده بودند جوابشان كردم. تو كه نه خوش‌تيپي نه دكتري نه مهندسي نه خانه داري و نه حتي يك ماشين دهه50 كه بگيم مي‌توني خرج خودت را در بياري. خدايي‌اش چي فكر كردي كه پاشدي اومدي خواستگاري؟

نادر اول بهت زده شد. بعد تعجب كرد. بعد دوباره بهت زده شد، اما بهتش از يك نوع ديگري بود. بهت اولي براي اين بود كه چقدر اين دختر پررو است. بهت دومي براي اين بود كه فكر كرد چقدر من خودم را دست بالا گرفته بودم و پاي حساب و كتاب كه آمد وسط انگار هيچي نداشتم.

اين بود كه آقا نادر گزارش ما عزمش را جزم كرد و حسابي درس خواند تا مهندس مملكت بشود. وقتي شد سنش به 26 رسيده بود، اما تمام اين مدت فقط درس خوانده بود. بعد خواست با يكي از دخترهاي مقبول دانشگاه ازدواج كند اما ترسيد. پيش خودش گفت مي‌گويد درست است كه مهندس مملكت هستي اما مگر من چي هستم؟ برگ چغندر؟ مهندسي كه باش. كارت كو؟ خانه‌ات كو؟ اصلا پرستيژ و طبقه اجتماعي داري؟

به خاطر همين پا روي دلش گذاشت و6 ـ 5 سال ديگر هم كار كرد و پول جمع كرد. پول روي پول گذاشت و يك خانه خريد.

بعد دوباره كار كرد و كار كرد 4 ـ 3 سال ديگر هم گذشت و او يك ماشين خريد.

طي اين 9 سال سابقه‌كاري مدير هم شد و ارتقا پيدا كرد و چند سال بعد هم خانه قبلي‌اش را فروخت و بالاي شهر خانه خريد.

حالا او شده بود يك مهندس همه چي دار و آماده ازدواج فقط ديگر موي زيادي نداشت كه موقع خواستگاري هي دستش را داخل آن فرو كند و پز بدهد. او داشت 40 ساله مي‌شد و ديگر به زن گرفتن فكر هم نمي‌كرد. گاهي باخودش فكر مي‌كرد: من بروم زن بگيرم حاصل اين همه زحمتم را يك دفعه دو دستي تقديم كنم كه چه؟ يا زن نمي‌گيرم يا بايد دختري را پيدا كنم كه لياقتش را داشته باشد.

شروع كرد به تهيه يك فهرست طولاني آن را هم به اصرار مادرش درست كرده بود.

دختر فلاني باربي است، ولي آشپزي بلد نيست.

دختر آن يكي مانكن است، اما همه چيزش مصنوعي است.

دختر اين يكي دوست پسر داشته و به درد زندگي نمي‌خورد.

دختر همسايه دست راست نامزد داشته و من يك عشق دست اول مي‌خواهم.

دختر همسايه دست چپ زيادي سفت و سخت راه مي‌رود.

دختر همسايه پشتي هميشه به آدم اخم مي‌كند.

دختر همكارم باباش رئيس است و مي‌خواهد براي من هم رئيس بازي در بيارود.

دختر‌هاي اين دوره و زمانه لوس و پر توقع شده‌اند.

دختر‌هاي آن دوره و زمانه از زمانه عقب افتاده‌اند. اگر من 20 سال پيش ازدواج كرده بودم يك زن 20 ساله انتخاب مي‌كردم. از لج دخترهاي 20 ساله آن موقع كه برايم ناز كردند و حالا مانده‌اند روي دست بابايشان هيچ كدامشان را نمي‌خواهم.

اين منطق آقا نادر بود كه داشت مادرش را دق مي‌داد.

واقعيت اين بودكه ملغمه‌اي از شكست‌هاي عاطفي و ترديدها و دودلي‌ها و كمال‌گرايي تحميل شده و نشده او را كسي ساخته بود كه امروز با وسواس فكر مي‌كرد و با وسواس انتخاب مي‌كرد.

نادر مي‌گفت حالا كه اين همه صبر كرده‌ام بايد دختري بگيرم كه خودم را راضي كند و نشان دهم اين همه صبر و بردباري ارزشش را داشته است. مهم‌تر از همه به آن دختر همسايه اولي كه مرا جواب كرد نشان دهم تنها زن مناسب دنيا او نيست و براي من از او مناسب‌تر هم پيدا مي‌شود. نمي‌دانست چه شده است، اما يك جورهايي هم از ازدواج مي‌ترسيد حالا زندگي آرامي داشت كه همه‌اش را خودش به‌تنهايي درست كرده بود و سهيم شدن آن با ديگري كه اين همه ناز دارد برايش سخت بود.

پيدا كردن مردها و زنان (البته منظورم دختران و پسران است) سن بالايي كه نمي‌توانند براي ازدواج تصميم بگيرند اين روزها كار آساني است. هر كدام از ما ممكن است چند نفر از آنان را بشناسيم.

اگر براي مردان مجرد سن بالا ازدواج سختگيرانه مي‌شود و نسبت به انتخاب زوج خود وسواس به‌خرج مي‌دهند دختران مجرد مسن علاوه بر اين مشكل با انتخاب نشدن نيز مواجه هستند. كارشناسان معتقدند ريزبيني بي‌نقص‌گرايي خسيس بودن انعطاف‌ناپذيري كنترل‌گر بودن ترديد ترسو بودن تلقين‌پذيري عدم اعتماد به نفس احساس حقارت و كمال‌گرايي انسان را به سمت وسواس در ازدواج سوق مي‌دهد.

گرچه دقت لازم در گزينش همسر مناسب و توجه به ويژگي‌هاي اخلاقي، رفتاري، معنوي و ظاهري او امري ضروري و سرنوشت‌ساز است اين كار نبايد از حد متعادل و سودمند آن، خارج شود و به وسواس در انتخاب همسر مناسب بينجامد. داشتن معيارهاي دست‌نيافتني و ناممكن، به دنبال فرد ايده‌آل يا همسري رويايي بودن، سختگيري‌هاي بي‌مورد و نابجا، ترديدها و حساسيت‌ها، احساس ناامني كردن و آمادگي نداشتن براي گزينش شريك زندگي، همگي عواملي هستند كه ازدواج را به تأخير مي‌اندازد. چه‌بسا با گذر زمان، همين باريك بيني‌هاي بي‌اندازه، به شتاب‌زدگي در امر ازدواج بينجامد.

در حالي كه شتاب‌زدگي و دقت كافي نداشتن در انتخاب همسر نيز پشيماني و سرزنش ديگران را نيز در پي خواهد داشت. به هر حال وسواس در هر چه باشد، براي انسان زيانبار است و در انتخاب همسر، سبب مي‌شود كه انتخاب درست صورت نپذيرد.

ماندانا ملاعلي
www.jamejamonline.ir

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 9:13  توسط همسفر  | 

خدایا همه مریضا رو شفا بده

الهی این روزا واسه هیچکی نیاد.الهی به هیچکس نگن عزیز ترین کست ..تنها کسی که تو دنیا داری و واسش میمیری  دیگه زنده نمی مونه ...

همین الان شنیدم یکی از آشناها که ۲ سالی میشه بیماری سرطان اذیتش می کنه...دیروز واسه چندمین بار عمل داشته  ولی دیگه دکترا جوابش کردن .....وایییی این خیلی سختهه ....خدایااااااااا

خدایا همه ی مریضارو شفا بده .....خدایا خودت به حق این ایام  به خاطر فاطمه زهرا  شفاش بده 

خدایا به پسر ۷ سالش رحم کن.به همسرش رحم کن...به پدر و مادرش .....

بچه ها ازتون می خوام واسش دعا کنید خیلی مخصوصا تو این ایام  ...انشاالله همه ی مریضا شفا بگیرند..

یا فاطمه زهرا.................................

                                                                                                     التماس دعا

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 12:11  توسط همسفر  | 

همیشه دوستت دارم

 

من همیشه با تو هستم ........تو رو از جون می پرستم....

من فقط با تو می تونم .........توی این دنیا بمونم.......

اگه تو نمونی پیشم .............می بینی دیوونه میشم .......

این صدای قلبمه می شنوی آره یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

می تونم داد بزنم عشقمی یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آخه من از تو میترسم می گن عاشقی جنونه........

نمی گم عاشقی مرده ولی حالا نیمه جونهههههه .......

توی این  دورو زمونه بعضی کارامون حرومه.....

آی زمونه آی زمونه من شدم بی آشیونه .......

چرا رسم عاشقیمون  چنین شده به هر بهونه ....

من همیشه با تو هستم تو رو از جون می پرستم

من فقط با تو میتونم توی این دنیا بمونم

توی این دنیا بمونم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 11:27  توسط همسفر  | 

یا فاطمه زهرا (س)

التماس دعا

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 11:22  توسط همسفر  | 

مادر

 

 

مادر من                                                                                                                          

مادر من/ نور چشمم/هستی من/ساغر خوشبختی من/مستی من

مادر من امیدم بی تو سرابه/یه حبابه روی آبه/زندیگیم بی تو خرابه

تو به رسم قصه عشق تو گوش من صدا کردی 

دلم رو با رموز عشق آشنا کردی

تو می گفتی تو این دنیا فقط خوبیست که می مونه 

با خوبی هات دلامون رو باصفا کردی

چه شب هایی نخوابیدی

برام تا صبح دعا کردی

واسه خوابم تو ای مادر لالالا لالا کردی

واسه فردام دعا کردی

حضور خوب تو توی خونمون صفا می ده 

صدات وقتی که می پیچه به قلبامون جلا می ده

اگه روزی همه دنیا واسه من باشه

دلم می خواد تا تمومش به پای یار من باشه

مادر من

مادر من 

به قول همنفسم واسه همه دعا کنید واسه مادرمن هم دعا کنید..........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 10:20  توسط همسفر  |